برگ سیزدهم
سلام گل قشنگم 
خیلی دلم واسه وبلاگت تنگ شده بود ، مدتی بود سر نزده بودم .
میدونی زندگی مامان داره یکنواخت میشه ، حوصله هیچ کاری رو ندارم ، صبح میشه ، ظهر میشه ناهار
میخوریم ، عصری یه کوچولو میخوابم بعدش یکمی تمیزکاری و شام درست میکنم و سریال میبینم بعدشم
خواب . روزامو اینجوری شب میکنم ...
مامانی اگه تو بیای و باشی من انگیزه پیدا میکنم زندگیم از یکنواختی در میاد ، هم من هم بابایی خیلی
خوشحال میشیم ...
دیشب آخرین قرصی رو که دکتر بهم داده بود رو خوردم باید تا 7 روز دیگه منتظر بمونم بعدش دوباره برم
پیشش تا بهم دارو بده و اگه خدا بخواد و مشکلی نباشه دور جدید درمان رو پیش دکتر جدید شروع کنم.
عزیزم امروزم دندونپزشکی بودم دندونمو عصب کشی سه کاناله کرد خیلی درد داشت
ولی من
همه اینا رو بخاطر تو تحمل میکنم این دندونم 4 جلسه دیگه کار داره تازه باید دندون عقلم رو هم بکشم ...![]()
گلم
یادته چند وقت پیش گفتم دوست خاله بارداره ، فک نمیکرد به این زودیا باردار بشه ولی بعد دو ماه مامان
شده بود و خیلی ناراحت بود میگفت خونه ندارم وضع مالیمم خیلی خوب نیست گریه میکرد میگفت به این
زودی آمادگیشو نداشتم و ... خاله امروز بهم گفت همون دوستش دوقلو بارداره ... حکمت خدا رو ببین ...
منم خیلی ذوست دارم دوقلو باردار بشم ،اینطوری با یه تیر دو نشون میزنم ، دیگه واسه بارداری
بعدی هم این همه استرس نمیکشم . ولی فعلا که ما تو همین یکیش هم موندیم ....
نازنینم
قول دادی به مامان که این ماه بیای توی دلم ، منو ناامیدم نکن ، منتظرم نذار 


برگ سیزدهم
